تبليغاتX
زهرخندهای ژکوند

زهرخندهای ژکوند

قاطی پاتی،مث مغزم!


 

زرت زرت...اینقدر زر زر نکن...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط ژکوند


 

می دانم چیزهایی هست.چیزهایی با هویتی مجهول.چیزی مثل همین سماع مردگان دور سر من.که توی هیچ کتاب مرجعی،دلیلش را نمی شود پیدا کرد.و هیچ کشیشی حتی با دقیق ترین معاینه ها، دردهایی به این عظمت در قلب مصیبت زده ی مصیح پیدا نمی کند.

چیزهایی هست.چیزی مثل صدای شکستن-فرو ریختن-و قلب من که همیشه در همین مرحله ی ما قبل اول باقی مانده است.

دوست تر می داشتم که حتی این اثر انگشت،این خط های ظریف سر انگشت هایم هم منحصر به فرد نبودند.من دوست داشتم تا ابد یک شاکی گمنام باشم.

اما نمی شود کاری کرد. چیزهایی هست با هویتی مجهول که حداقل نمی گذارد سینی اندوهمان را دست به دست کنیم.

چیزهایی شاید مثل همین کلاه بوقی تو که متفاوتت می کند از خیل  عظیم از گور گریخته ها!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------   کاش تعاونی ها این روزها مرگ را کوپنی می فروختند تا حداقل چیزی باشد که در سفره ی همه ی مردم پیداشود....درد بزرگیست گرانی مرگ...

 

--------------------------------------------------------------------------------------------     این جامعه،این شهر، این مردم می ترسانند مرا....

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

کتاب هایی که تازگی خوندم یکی دیوانگی در بروکلین بود(پل استر) و مرد داستان فروش.(گاردر)...

دیوانگی در بروکلین شروعش سخت بود. ادامه اش بد نبود.اما پایانش رضایت بخش نبود.به هر حال برای سرگرمی بد نبود.

مرد داستان فروش هم به نظرم خیلی جذاب بود.خط داستانی خوبی داشت و این همه ایده ای که توش بود آدمو متعجب می کرد.اگه نخوندین پیشنهاد می کنم بخونین.کلا نوشته های گاردر در عین سادگی،جذابیت بالایی دارن مث دختر پرتقالی....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت توسط ژکوند |


 

همین روزهاست که من . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت توسط ژکوند |



 



Design by : Night Skin